سيد محمد باقر برقعى
313
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
روزگار غريب راستى روزگارى غريب است * چشم آيينه حتّى فريب است تا صداقت از اين خانه دور است * عشق مثل حقيقت غريب است از نگاه تو فهميدم آن روز * مهربانى فقط يك فريب است اين تبسّم كه گل مىنمايد * طرح رسوايى عندليب است از مسيحاى من آنچه ماندهست * آه ! تنها همين يك صليب است يك بغل خواب آسوده دارد * هركه از عاشقى بىنصيب است در غروبى كه تنها قرينى * واپسين لحظهات عنقريب است آخرين سرپناه رهايى * سايهء دستِ « أَمَّنْ يُجِيبُ » است اى شاعر غريب اى دل بگو كه آنهمه حيرانىات چه شد ؟ * آن شور و حال آينهگردانىات چه شد ؟ چشمت چرا غبار كدورت گرفته است ؟ * آن آفتاب روشن پيشانىات چه شد ؟ اى اشك آتشين ! تو چرا گل نمىكنى ؟ * قلبم فسرد ، شعلهء عريانىات چه شد ؟ تيغ غرور و سينهء سهراب و دست تو ! * اى پير مست ! روح نريمانىات چه شد ؟ در كوچههاى عاطفه ، اى شاعر غريب ! * آوازهاى سبز پريشانىات چه شد ؟ ظلمت گرفت راه مرا ، اى رفيق راه ! * آن وعدههاى روشن روحانىات چه شد ؟ آواز سحر آن شب آن آتش كه در اين خاكدان منزل نداشت * زد به دريايى كه جز بىساحلى ساحل نداشت در شكوفايىترين تاريخ با خون مىنوشت * متن تقويمى كه حتّى يك خط باطل نداشت با تن بىيار سر ، سرداد آواز سحر * پيش از آن دم سرسپارى معنى كامل نداشت كيستند اين سفلگان ؟ تا تيغ در دريا كشند * عشق در خونش كشيد و غير از اين قاتل نداشت پيش چشم باغبان آتش به دامان مىگذاشت * آن گل پرپر ، كه جز خون و عطش محمل نداشت